۱۳۹۱/۰۴/۲۸

سلام

سلام

مدتهاست که در این وبلاگ نتوانسته ام بنویسم.
و آنقدر این ننوشتن ادامه یافته است که الان که آمده ام نمیتوانم بنویسم.
آنقدر نا گفته دارم ه نمیدانم کدام را بگویم و از چه بگویم. فقط باید شروع کنم. وقت بگذارم و شروع کنم.
برای همه شما آرزوی سلامتی دارم.

حمایت از کاغذ!

در رده بندی جدید کالاها برای تخصیص ارز، کاغذ تحریر که کلا وارداتی است (حتی برای ما که کاغذ کاربن لس ساز هستیم مواد اولیه محسوب میشود) و نیاز اصلی کشور هم هست در گروه نهم و قبل از گروه دهم که شامل انواع آدامس و شکلات است قرار گرفت.


بعد از آن همه شعار حمایت از کاغذ و ... موندم که اول به فکر تشکر از حمایت باشم یا برخورد ماموران تعزیرات! اونم تو این ایام که بیشتر جای دلم را ماموران محترم دارایی اشغال کرده اند.

۱۳۹۰/۱۱/۰۴

چشمم به جمال وبلاگ خودم روشن

بالاخره بعد از مدتها چشمم به جمال وبلاگ خودم روشن شد. این فیلترینگ خیلی روی کارهای نشر دیجیتالم تاثیر گذاشته است.

افزایش شدید و ناگهانی قیمت ارز بازار و اقتصاد را با شوک بزرگی مواجه کرده است. در این سالها ارتباط ریال و دلار کنترل شده بوده است برای همین نمیدانیم تا کجا قرار است افزایش ادامه یابد و یا اگر اتفاقی در دنیا افتاد آن اتفاق چه انعکاسی در داخل خواهد داشت ولی به هر حال همه اقتصاد ما روی نرخ دلار و سکه نمی چرخد ولی نفت چرا.
به هر حال اگر به همین منوال پیش برود فرصت خوبی هم برای صادرات فراهم میشود چرا که عملا قیمت کالای ایرانی در بازار خارجی بسیار پایین می آید به شرط آنکه خط تولیدی زنده باشد و بتواند محصولی برای صادرات عرضه کند.
خبرهای بحرانهای منطقه هم فعلا داغ هستند. به نظرم شاید اگر اتفاق تازه ای رخ ندهد و شرایط همینی که امروز هست باقی بماند تا اردیبهشت سال بعد (یعنی تا رفع خماری تعطیلات نوروز و اثرات بعد از تعطیلات در بازار) باید با احتیاط گام برداریم چون از فردای فعالیت اقتصادی خود بی خبر هستیم.
تولید کنندگانی که مثل ما وابستگی بسیاری به واردات دارند (همه کاغذهایی که ما روی آنها فعالیت تکمیلی انجام میدهیم وارداتی هستند) بیشترین آسیبها را از نوسانات اخیر می بینند و هیچ قدمی هم از طرف دولت برای حمایت برداشته نمیشود. دود این آسیبها به چشم بانکها نیز خواهد رفت که میمانند با شرکتهای تولیدی بدهکاری که نمیتوانند اقساطشان با بپردازند چه کنند.
چقدر خوب که حداقل به بانکها بدهکار نیستم وگرنه فشار عصبی آن در این شرایط واقعا سنگین است.
در این مجال خبر راه اندازی واحد البرز شرکتمان را هم اگر خواستید اینجا بخوانید.
بد موقعی راه اندازی کردیم انگار! :)


۱۳۹۰/۰۹/۰۵

باور بفرمایید اینجا ژاپن نیست

چند روزی بود که سیستم بانک ملی به دلیل تغییرات نرم افزاری دچار اختلالاتی است طوری که نمیتوانستند برایمان وجوهی را حواله کنند.
این در حالی بود که چکهایمان به موقع پاس می شد.
واقعا اگر موجودی مازاد نداشتیم چه کسی باید تاوان پس میداد؟ کسی هم به تبعات بلایی که سر سیستم می آورد و اینکه دیگران دچار چه مشکلی می شوند فکر میکند؟

حالا در این فضا آنقدر که در سیستم خودمان نظم برقرار کرده ایم مشتریانمان گاها تصور میکنند ما یک شرکت ژاپنی هستیم و حتی اگر از دست پیگیری وصول مطالبات ما  کلافه شده اند ولی نمیتوانند به حساب ما پول واریز کنند تقصیر ماست و فوری اعتراض میکنند!!!! بگذریم از شکایتهایی که به خاطر بی نظمی شرکت حمل و نقل کننده عمومی و فلان و فلان ... برایمان ارسال میشود.
گاها با خودم فکر میکردم شاید اگر نوع اعتراضاتی که بدستمان می رسید به کیفیت بد محصولات ما یا بی نظمی خودمان و از این قبیل مسائل بر میگشت سطح توقعات هم پایین می آمد. شاید اصلا برای همین عده معدودی! دنبال کیفیت و این داستانها نمی روند.
از قضا سرویس کامل دستگاهها و بعد از آن اسباب کشی به انبار جدید و بعد از آن تغییر چینش خط تولید و بعدها تر از آن به دلیل افزایش حجم سفارشات ما را تا حد زیادی در تحویل به موقع سفارشات بد قول کرد. ولی با این حال تغییری در رفتار مشتریانمان دیده نشده است.
همچنان فکر میکنند شرکت ما مثلا ژاپنی است و اینجا هم خود ژاپن است و اشکلات ناشی از فعالیت بد دیگران را هم ما باید جوابگو باشیم.
الان که داشتم این را مینوشتم یک مشتری زنگ زده بود که پیک چرا کالایی را که ما 2 ساعت پیش به او تحویل داده بودیم را در یک مسافت 20 دقیقه ای با این همه تاخیر به تحویل او داده است؟ خوشبختانه ساعت تحویل کالا به پیک در برگه تحویل کالای ارسالی ما قید شده بود و ماجرا از سر ما بخیر گذشت.

پ.ن: اسباب کشی انبار یکی از سخت ترین اسباب کشی هایی بود که علیرغم برنامه ریزی ها و تنظیم ترتیب خروج از انبار قدیم و ورود به انبار جدید با آن مواجه شدم. ولی باز هم آسان تر از اسباب کشی منزل یا دفتر می باشد.

۱۳۹۰/۰۶/۲۵

گاهی می شود گاهی نمی شود

                    گاهی گمان نمی کنی ولی می شود
گاهی نمی شود که نمی شود                   

                    گاهی هزار دور دعای اجابت
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود                   

                    گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست
گاهی تمام شهر گدای تو می شود                   

۱۳۹۰/۰۵/۲۵

استخدام فرزندان کارکنان

امروز یک نفر به پرسنل شرکتمان اضافه شد. شاید خیلی اتفاق عجیبی نباشد چرا که روزانه صدها نفر استخدام می شوند.
ولی برای ما جالب بود چون پسر یکی از قدیمی ترین پرسنلمان را استخدام کردیم.
پدرش بعد از معارفه ای که صورت گرفت وقتی تنها شدیم به من گفت: "یادت می آید روزها اول به من می گفتی باید این شرکت را جوری نگهداری و بزرگ کنیم که بچه های ما بیایند به جای ما آن را اداره کنند؟ امروز این اتفاق افتاد و من هیچ وقت باور نمی کردم چنین روزی پیش بیاید."
راستش خود من هم باور نمی کردم که سن شرکتم به جایی برسد که شاهد چنین اتفاقی باشم. ولی به هر حال این راه ادامه دارد و خوشحالم که با همه ناملایمات و سختی ها داریم پیش می رویم.
راستی چه کسی قرار است جای من را در این شرکت بگیرد؟ آیا دخترم اصلا علاقه ای به این کار خواهد داشت؟ یا قرار است یکی از کارکنان فعلی یا آتی شرکت این مسئولیت را بر عهده بگیرند؟
جانشین پروری برای همه سازمانها مسئله مهمی بوده است. ناگفته نماند که از همان روزهای نخستین هم به این موضوع فکر میکردم و هنوز هم فکر میکنم. ولی تا امروز جانشین مناسبی برای خودم را نتوانسته ام تربیت کنم. باید بیشتر به فکرش باشم.